قدرت تنهایی

از روزی بترسید که به تنهایی عادت کنید 

نه مهر فرزند دختری

نه عشق فرزند پسری 

نه ترس از تنهایی در روزهای پیری

که دیگه قدرت جسمی و ذهنی ادامه رسالت زندگی خودت هم نیست

نمی تونه تو رو متقاعد کنه تنهایی خودتو با کسی قسمت کنی

 

چرا؟!

 و بسا چیزی را خوش ندارید و آن برای شما بهتر است ، و بسا چیزی را دوست دارید و آن برای شما بدتر است ، و خدا می داند و شما نمی دانید. <<بقره 216>>

 

هر کس توی زندگی خودش می تونه یه مثال برای این آیه پیدا کنه بدون اینکه نیازی به تفسیر خاصی باشه ولی اولین سوالی که غالبا جوابی براش پیدا نمی شه چرا من باید سر دو راهی قرار بگیرم که تقدیر به جای من تصمیم بگیره؟! 

رسالت من

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید.

صادق هدایت

 

تا آخرین نفس ادامه می دم

شاید بتونم به مقصد ماندگاری برسم

شاید هم نه

ولی مطمئنم تا حداکثر یک نسل بعد از مرگم

آشنایانم در وصفم می گند

<<خیلی زحمت کشید! بیچاره آرزوهای بزرگی داشت>>

 

هنر بی عیب حرمان نیست لیکن

ز من محروم تر کی سائلی بود

خواجه شیراز

 

دفعه ی بعدی وجود نداره...

شاید بشه بهتر از ماشین خونه یا کار اولت پیدا کنی

.

.

.

ولی بعضی چیزها مثل عشقی که حالتو خوب کرده دیگه تکرار نمی شه

مده ای رفیق پندم، که نظر بر او فکندم
تــو میان ما ندانی، که چه می‌ رود نهانی

شیخ اجل

راه بی پایان

هنوزم نمی دونم 

باید خوشحال باشم یا ناراحت

دست و بالم خالی بود

پول نداشتم که عشقتو بخرم

رسم عاشق کشی و شیوه شهر اشوبی    جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود      

"حضرت حافظ"

صدای شیرین سکوت

لزومی نیست فریاد بزنی

کسی که تو را می فهمد

سکوتت را بهتر می شنود

باخت به زندگی

اگر توی 10 سالگی نمی دونستی برای چی زندگی می کنی اصلا مهم نیست بزرگ تر میشی می فهمی

اگر توی 20 سالگی هم نمی دونستی برای چی داری زندگی می کنی زیاد مهم نیست بزرگ تر میشی می فهمی

ولی اگر تا 30 سالگی هنوز نمی دونستی برای چی زندگی می کنی زندگیت رو باختی!

مناظره من وعزراییل

نمی دونم بعد از مرگم چه اتفاقی می افته با فرض اینکه قیامتی در کار باشه

اگه فرشته الهی ازم بپرسه: جوانی رو در چه راهی صرف کردی؟

فقط می گم: دقیقا کدوم جوونی؟ 

یاد ایام

یاد روزهای خوشی که جوان تر بودم بخیر

سال 85 سال اول لیسانس بودم و حدود ۵ هزار تومن مازاد خرج و مخارج ماهیانه برام می موند اگر می تونستم ۲۰ هزار تومن پول جمع کنم قرار بود برای شیما یه شال سبز لجنی بخرم چون مطمئن بودم به پوستش خیلی میاد. ولی لیسانس تموم شد و من نتونستم به خاطر بالا و پایین های زندگی پول جمع کنم و حسرت خرید اون شال سبزه به دلم موند. سال ۹۱ آخرای فوق لیسانس بودم یادمه اون روزها به عنوان یه نیروی پیمانی توی سازمان فضایی مشغول بودم و ۱ میلیون مازاد خرج و مخارج ماهیانه برام پول می موند ولی من باز هم نتونستم یه شال بخرم اینبار چون دیگه شیمایی نبود. یا من بی موقع عاشق شده بودم یا خیلی دیر برام کار پیدا شده بود. شاید هم همه چیز سرجای خودش بود حتی حسرت خرید یه شال سبز به دل یه پسر جوون که دنیا را از نگاه شازده کوچولو می دید! 

مزه عشق اول

امیدوارم مرهم زمان بتونه روی رابطه ای که عمرش سالهاست تموم شده غبار مرگ بپاشه!


گریه را به مستی بهانه کردم
شکوِه‌ها ز دست زمانه کردم
آستین چـو از دیده برگرفتم
سیل خون به دامان روانه کردم

"عارف قزوینی"

مراقب سیاوش باشید!

قوَّتی داد به فرهاد و به مجنون ضعفی
هرکه را عشق ز راهی به‌سر دار بَرَد

 

یه آهنگ از سیاوش بعد از این همه سال دوباره منو یاد تو انداخت.

یادت هست من از این که هستی بعد از سالها حالم خوب بود

ولی تو مدام پی یه علت ریاضی برای اون حال خوب بودی

کاش تو هم باور می کردی عشق یعنی حالت خوب باشه

به "ش. وزوایی"

به راستی که رعیت شبیه حاکمان خود می شوند

داستان از  جایی شروع شد که حدود یک هفته پیش بود که اعلام شد قیمت بنزین به یک باره زیاد می شه و منطقی ترین جواب تیم اجرایی به چرایی این عمل این بود که قیمت واقعی بنزین خیلی بالاتر بوده! همین دیشب بود که ایمیلی از طرف دانشکده بهم رسید که اتاق کار دانشجوهای دکتری باید به ترتیبی باشه که  دانشکده تعیین می کنه و نه طبق علایق فردی و اگر مخالفید می تونید کلا از کتابخونه استفاده کنید! 

من که عادت کردم برای گرفتن حقم التماس کنم! 

بشوی اوراق اگر همدرس مایی

به تنهایی ام قسم

.

.

.

اینقدر دنیام کوچیک شده که کس دیگه ای توی اون جا نمی شه

هیچ عاشقی عاشقی رو یاد نگرفته از کتاب

فقط یک بار صدام کردی: اقای شهریار

ولی من بعد از اون روز هرکس صدام کرد دنبال آهنگ صدای تو می گشتم

همین قدر مطمئنم هر کسی بعد از من بهت بگه دوستت دارم دنبال رد پایی از نگاه های من می گردی

 

من عشق بازی را با واژگانی تازه معنا می کنم

چشمام به خروجی های درسته

ام اس مسیر زندگی منو عوض نکرد

.

.

.

فقط همسفرهام عوض شدند

دنیای این روزای من

دوست دارم گوشی برای شنیدن حرفهایی که هیچ وقت به ابتذال گفتن تن نمی دند, پیدا کنم

پایانی سبز

پایان هر عشقی شاید تنفر باشه

ولی بی گمان پایان هر دوست داشتن، تنها ترک کردنه

 

زبان شیرین نگاه

چقدر زبان نگاه عجیبه! می شه یه دنیا حرف رو با یه نگاه زد بدون اینکه بشه در هیچ دادگاهی بهش ارجاع داد

گناه این است ...

من چیز زیادی توی زندگی ام ندیده بودم، پس طبیعی بود چیز زیادی هم از زندگی نخام. یه خونه کوچیک و کار تدریس فیزیک که دوست دارم و یه زندگی ساده در کنار همسری که شعر و فلسفه رو دوست داره تا  برای هم از شاملو و حافظ بخونیم، از سقراط و افلاطون بگیم تا راسل و ویتگنشتاین و بزرگ شدن بچه هامونو ببینیم تا یه روزی از قطار زندگی پیاده بشم و جا رو به مسافران تازه وارد بدم ولی خدا این همه کم خواستن رو هم نخواست!

سکوت فردا

درست سه ماه دیگه من سی سالم میشه که اگه قرار باشه به اندازه یه انسان معمولی زندگی کنم عمرم به نیمه خودش می رسه. ده سال پیش حتی حدس هم نمی زدم قراره ده سال دیگه کجا باشم و پشت درخت بی ثمر القاب و عناوین تنها هم صحبتم قلمم باشه. شاید مدل سازی فیزیک تونسته خیلی از معماهای ذهنمو حل کنه ولی معمای فردا و فرداها برای همیشه حل نشده مونده و به قطع حتی نمی تونم تصور کنم ده سال دیگه قراره کجا باشم! شاید هم لذت زندگی تو حل نشدن این معماست و باید خوشحال بود که هنوز این معما حل نشده.

 

می خور که هر که آخر کار جهان بدید

از غصه سبک برون بر آمد و رطل گران گرفت   "حافظ"

مرگی که باور علتش از خودش سخت تر است!

بی شک نه من اولین و نه آخرین قربانی احساساتم در فرهنگ بیمار سرزمینم هستم. فرهنگی که خدای مردمانش فقط پول، خوراک و تفریح هست و عبادتگاهشان منازل هر چه مجلل تر و فرشتگانشان اتوموبیل های هر چه گران تر! 

 

به "ش.وزوایی"

 

اندر زندگانی دانشجویان فیزیک در ایران!

نوشتن برای فراموش کردن است نه برای به یاد آوردن...

"توماس ولف"

یک روز صبح طبق عادت همیشگی یه روزنامة همشهری خریدم که برم پارک نزدیک خونمون بخونمش. جعفر آقا، باغبون پارک، داشت درخت های پارک رو آبیاری می کرد بعد از سلام و احوال پرسی رفتم رو نیمکت کنار بوفة پارک نشستم. داشتم صفحه های روزنامه رو ورق می زدم که چشمم افتاد به یه آگهی جالب

"پژوهشکدة ابوریحان در نظر دارد به منظور تکمیل تیم گرانش و کیهان شناسی از میان داوطلبان واجد شرایط، با حقوق بالا و مزایایی مانند شرکت در کنفرانس ها و کارگاه های بین المللی با هزینة پژوهشکده، نیرو بپذیرد."

وقتی شرایط رو نگاه کردم و متوجه شدم که احتمال پذیرفته شدن من توی پژوهشکده بالاست، لبخندی از رضایت زدم. حالا می تونستم به همة افرادی که بهم گفته بودند که با انتخاب فیزیک تو ایران آیندة تو مثل شب تاریکه میشه، یه جواب دندون شکن بدم! توی همین فکرها بودم که شنیدم یکی اسممو صدا می زنه.

با خودم گفتم، جعفر آقا که اسم منو نمی دونه. برگشتم تا ببینم کی هست که چند تا قطره آب ریخت تو صورتم و از خواب پریدم. دیدم خانمم بالا سرم وایساده میگه: طبق معمول، کلاست دیر نشه. منم با بی حوصلگی گفتم چه خواب قشنگی بود،َ کاش بیدارم نمی کردی! اون هم گفت: دوباره خواب دیدی جایزه نوبل گرفتی یا با علیزاده سه تار می زنی!؟

گفتم از اونها هم قشنگتر  بود.

اون هم گقت: نمی دونم! شب قراره مامانم اینا بیاند خونمون چند کیلو میوه موقع برگشتن بگیر و زود برگرد.

چون هنوز خیلی وقت داشتم، خواستم دوباره بخوابم شاید ادامة خوابم رو ببینم. ولی یادم اومد باید زودتر برم تا برگه های امتحان پایان ترم رو که دیشب صحیح کردم، تحویل استاد درس بدم!

2 داستان کوتاه (آنچه من به هیچ عذری هستم!)

مهمانانی از بهشت

"اشک رازیست

لبخند رازیست

عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود"

دختر جوانی همراه پیرزنی که با زحمت با عصا راه می رفت وارد آسایشگاه سالمندان شدند. دختر جوان به پیرزن کمک کرد تا روی صندلی کنار ساختمان اطلاعات بشینه و خودش داخل ساختمان شد. سراغ مسئول اطلاعات رفت و پرسید: ببخشید من می تونم مادرم رو چند ساعت بیارم اینجا.

مردی نسبتاً تنومندی که پشت میز مسئول نشسته بود گفت: چیه از دست مادرت خسته شدی، می خوای بسپاریش به ما تا بهتر ازش مراقبت کنیم؟!

دختر جوان گفت: سوء تفاهم نشه، منظور من

مرد مسئول حرف دختر رو قطع می کنه و می گه: همه اولش همین حرفو می زنند ولی یه هفته بعد می گن مطمئن بودم با هم سن و سالهاش راحت تر هست!

دختر جوان دوباره می گه: من مادرمو واقعاً دوست دارم. تازه مادر من که می تونه همة کارهاشو خودش انجام بده، حتی اگر نتونه من بازم نوکریشو می کنم چون روزی که من نمی تونستم هیچ کاری بکنم شب و روز از من مراقبت می کرده. فقط اصرار می کنه دو تا از دوستاشو که اینجا هستند رو ببینه. 

مرد مسئول می گه: اگر از سالمندان کسی ازتون شکایت نکنه، ایرادی نداره. هنوز هستند افرادی که حرمت این پیرمرد پیرزن ها رو نگه می دارند و بهشون یه سری می زنند. اینجا اینقدر بزرگ نیست، خودتون می تونید راه رو پیدا کنید.

دختر جوان بعد از تشکر از مرد مسئول رفت تا با مادرش داخل محوطة آسایشگاه منتظر دوست های مادرش باشند. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که خانم مسنی نزدیکشون آمد. دختر جوان فهمید که همون همسایه و دوست قدیمی اونها فاطمه خانم هست. فاطمه خانم درحالی به دختر جوان اشاره می کرد، گفت: نرگس جون این دختره همون سارا کوچولوی ما هست؟ چقدر بزرگ شده، یادت هست که چقدر آهنگ سارا کوچولو رو برات می خوندم!؟

سارا هم گفت: آره خاله فاطمه خوب یادمه، شما خوبید؟ خاله لیلا هم حتما خوابه که باهاتون نیومده؟ راستی این مرده که تو اطلاعات نشسته چرا با خودشم دعوا داره؟

فاطمه حانم به سارا می گه: برعکس این آقا یعقوب مرد خیلی مهربونی هست، حتما فکر کرده می خوای مامانتو اینجا پیاده کنی بری دنبال زندگیت.

بعد روشو می کنه به سمت نرگس و می گه: خواب کجا بوده، ما که حالمون خوب و بد نداره. لیلا امروز حالش بدتر از دیروز شده، فعلا نمی تونه راه بره گفت برو نرگس رو بیار پیش من. حالا زودتر راه بیوفتید بریم.

کمی دورتر از در ورودی ساختمان اقامت سالمندان بود، فاطمه خانم توی راه با نرگس راجب اوضاع و احوال خودش و سارا صحبت می کرد. سارا هم مثل نوازنده های دوره گرد با جعبة ویولون روی دوشش جلوتر از بقیه راه می رفت.   سارا زودتر از بقیه داخل ساختمان شد و یکراست سراغ اتاق استراحت سالمندان رفت. سارا مشغول احوالپرسی با خاله لیلا بود که نرگس و فاطمه خانم وارد اتاق شدند.

خاله لیلا در حالی که به تخت کناری اشاره می کرد، به نرگس میگه: تا مثل این زینب بانو آلزایمر نگرفتیم این سارا رو باید عروس کنیم. اصلا شاید عمرمون تموم شد، خلاص!

نرگس هم میگه : لیلا هزار بار بهش گفتم، چند تا هم خواستگار داره ولی میگه تا عاشق نشم نمی تونم ازدواج کنم زندگی معامله که نیست تا حالا هرچی خواستگار اومده فقط انگار میخواد با چند تا سکه منو بخره!.

فاطمه خانم می گه : اینها همش بهونه است، آب از سرچشمه گله. این دختره از اول بچگیش که یادمه به غیر از سازش همبازی نداشته ولی باید یه علت از جنس آدمیزاد برای زندگی داشته باشه.

سارا حرف فاطمه خانم رو قطع میکنه: مامان به این خوشگلی بهترین علت برای ادامة زندگی هست، نیست؟

نرگس هم میگه: آخه دختر مهربونم، شاید این مامانی که میگی فردا از خوابم بلند نشه. دوست دارم عروسیتو ببینم.

سارا هم میگه: ان شاء الله خدا منو بدون تو، تنها نکنه. اگر کسی منو دوست داشت و منم بهش علاقه مند شدم، چشم! ازدواج می کنم. آخه فقط اینجوری به هم حلال می شیم.

فاطمه خانم میگه: حتما دوست داری شوهرت یه بچه پولدار و مثل خودت خوشگل باشه؟ از این تیکه ها نصیب ما نمی شه خاله.

سارا می گه : نه اصلاً، به قول شما باید دنیامون یکی باشه ، 30 درصد هم تفاهم داشته باشیم کافیه. مطمئنم که هیچ کس کامل نیست ولی باید مرد باشه.

نرگس می گه : نگاه می کنید هنوز از بی پولی و فقر خسته نشده، یه بار پسر الهام که یادتون هست کارمند بانکه، خواست اجازه بگیره تا با خانواده بیاند خواستگاری. جواب داد این پسره از وقتی توی بانک استخدام شده دیگه حتی یه بار هم زمینو نگاه نکرده، وقتی راه می ره نکنه مورچه ای  رو له کنه پس فردا منم همین طوری یادش میره.

خاله لیلا میگه: آخه خاله جان عاشقی که اینجوری نیست، باید نگاهت با نگاهش گره بخوره. تا خودت نخوای که نمی شه!

سارا هم جواب میده : همیشه 1 درصد هم احتمال می دم که دارم اشتباه می کنم  ولی راستش از دلبسته شدن تو یه نگاه خیلی می ترسم. می دونید اگه اشتباه کنم و صادقانه همه ی رازهای زندگیمو براش حراج کنم درعوضش طرف با هزار تا دلیل که فقط برای خودش منطقیه، ولم کنه و بره دنبال کار خودش، شاید دوباره نتونم عاشق بشم. فقط کلی صدمه روحی و جسمی می خورم و تا مثل این زینب بانو آلزایمر نگیرم نمی تونم فراموشش کنم. اگه قسمت هم باشیم، حتما خودش پیداش میشه. فعلا که با مامان گلم خوشبخت ترین مخلوق خدا هستم. خدا هم ما رو از هم جدا نمی کنه، مطمئنم تنها آرزوی بندة خودشو برآورده می کنه.

خاله لیلا هم با حالت ملتمسانه ای میگه: تسلیم! عشق برای هرکس، هر معنی که می خواد داشته باشه ولی اجباری مطمئناً توش نیست. ولی خاله جان وقتی عاشق بشی می بینی همة این منطق ها پاک می شند!

نرگس که داشت می خندید، گفت: آخه دختر گلم قسمت که دست ما نیست، اون آهنگه که دیشب می زدی رو برای خالت بزن تا ببینه هنرمندی، هنوز نترشیدی!

سارا به نرگس میگه: آخه مامان خیلی ها از موسیقی کلاسیک خوششون نمی یاد، ولی چشم! وقتی شما می گید دیگه اگه و اما نداره. آهنگ رقص مجار از برامس رو براتون می زنم، اگه خوشتون نیومد بگید تا یه آهنگ ایرانی رو بزنم.

سارا اول کوک سازشو چک کرد و انگار که داشت با آرشة ویولون پرواز می کرد آهنگ رو اجرا کرد. اینقدر غرقه آهنگ بود که اگه کسی از آهنگ خوشش نمی آومد و صداش می کرد مطمئناً اصلا نمی شنید! جو آسایشگاه پر از شور و هیجانی شد که حتماً برامس موقع نوشتن آهنگ احساسش کرده بود.

نرگس انگار به پنجاه سال سال قبلش برگشته بود و مثل دختر بچه های کوچیک که خاله بازی می کنند و گذشت زمان براشون مهم نیست، گرم صحبت با لیلا و فاطمه بود که سارا خیلی آروم زیر گوشش گفت : مامان گلم! اینجا که ایستگاه آخرمون نیست. باید زودتر راه بیوفتیم. برای بدرقه سارا و نرگس بیشتر ساکنین آسایشگاه دنبالشون راه افتادند. آقا یعقوب هم با دیدن این همه شادی توی آسایشگاه به خاطر این مادر و دخترش، فهمید شاید زن هایی هم باشند که دوست داشتن رو بفهمند!

سجده ی مرگ

امیرعلی! شرعاً، اخلاقاً و قانوناً درست نیست فردی که آلزایمر داره پیش نماز بشه اون هم ظهر عاشورا.

ولی حاج رضا، شما که دیشب تو رواق مسجد نبودید تا ببنید سید با چه حالی از خدا التماس می کرد یه بار دیگه پیش نماز بشه حتی اگه قراره جونشو سر نماز بگیره. حاجی تورو خدا کمک کن تا آخرین آرزوی این پیر مرد که عمری پیش نماز ما بوده برآورده بشه، اون که بیماریش زیاد پیشرفته نیست و مسجد هم فردا پیش نماز نداره.

حاج رضا: فقط به شرطی که یه نفر اقامة نماز رو بگه قبول می کنم!

امیرعلی: حاجی، شما که می دونید سید دوست نداره کسی به غیر از خودش اقامه بگه. من خودم مراقب اوضاع هستم. اصلاً اگه مشکلی پیش اومد من اقامه می گم، شما هم نماز رو ادامه بدید.

حاج رضا: مسئولیت عواقبش با خودت.

امیرعلی: باشه حاجی با مسئولیت من!

امیرعلی قبل از اذان ظهر پیش سید رفت و گفت پیش نماز  فعلی به علت بیماری امروز نمی تونه بیاد و ازش خواهش کرد که قبول کنه پیش نماز بشه آخه زشته ظهر عاشورا نماز جماعت برگزار نکنیم.

سید هم که همین رو از خدا خواسته بود، بدون مکث قبول کرد و آماده شد. شاید هیچ کس بهتر از امیرعلی نمی تونست علت اشکی که توی چشم سید جمع شده بود رو بفهمه. بعد از اذان سید طبق عادت همیشگی خودش میکروفون رو به عبای خودش وصل کرد و نماز رو شروع کرد.

امیرعلی که از دور مراقب اوضاع بود کم کم داشت فراموش می کرد سید هر لحظه ممکنه یادش بره اصلا داره چه کار می کنه! بعد از اتمام نماز ظهر طبق روال همیشه بعد از کمی دعا، مداحی و مرثیه خونی برای عاشورا، سید نماز عصر رو هم شروع کرد. همه چیز داشت خوب پیش می رفت مثل اینکه امروز طبیعت تمام نیروی خودشو  برای برآورده کردن آرزوی سید بسیج کرده بود. سجدة آخر نماز عصر بود که صدای دلنشین سید دیگه از بلندگو شنیده نشد، امیرعلی اول فکر کرد که سجدة شکر سید اینبار باید به خاطر اجابت دعاش، کمی طولانی تر از سابق باشه.

اما چون سکوت سید طولانی شد، امیرعلی نگران شد و طبق قراری که با حاج رضا گذاشته بودند، نماز رو تموم کردند. بعد از نماز امیرعلی بالا سر سبد رفت و آروم صداش کرد ولی حتی صدای نفس سید هم شنیده نمی شد. امیرعلی خواست شونة سید رو تکون بده تا از سجده بلند بشه که سید روی زمین پخش شد و امیرعلی فوراً نبض سید رو گرفت و در حالی که گریه می کرد به حاج رضا گفت : حاجی زنگ بزنید بیمارستان یه آمبولانس  بفرستند، مطمئن بودم خدا هیچ وقت زیر قول و قرارش نمی زنه. بدن سید هنوز گرم بود، امیر علی فقط چشم های سید رو بست. تضاد زیبایی که بین صدای آمبولانس و دعای بعد از نماز بود اون رو به یاد همراهی همیشگی مرگ با زندگی انداخت.

 

 

فردا ساعت ۱۲-۱۱ ظهر همه چیز تغییر می کند ...