از احمد شاملو

در اين زنجيريان هستند اشخاصي كه مردار زنان را دوست مي دارند.

در اين زنجيريان هستند مرداني كه در رؤيايشان هر شب زني در وحشت مرگ از جگر برمي كشد فرياد.

 

من امّا در زنان چيزي نمي يابم -گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش-

من امّا در دل كهسار رؤياهاي خود، جز انعكاس سرد آهنگ صبور اين علف هاي بياباني كه مي رويند و مي پوسند و مي خشكند و مي ريزند، با چيزي ندارم گوش.

مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان مي گذشتم از تراز خاك سرد پست...

جرم اين است!

جرم اين است!

کورسوی امید

دلم یه عشق تازه و پاک می خواد، خوب می دونم ترس بین من و عشق خیلی عمیق شده ولی بازم دلم برای کسی که جرات پریدن دوباره رو به من بده خیلی تنگ شده

از هوشنگ ابتهاج

در من کسی پیوسته می گرید
این من که از گهواره با من بود
این من که با من
تا گور همراه است
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
همزاد ِ خون در دل
ابری ست بارانی
ابری که گویی گریه های قرن ها را در گلو دارد ...

از رومن رولان

تنهایی چه سعادت بزرگی است، و چه سعادت بزرگیست رهایی از قید و بند و رها شدن از خاطرات عذاب آور و رها شدن از توهمات.. و چه سعادت بزرگی است زندگی کردن و مغلوب زندگی نشدن و بر آن غلبه کردن!

ترانه از سلطان صدا سیاوش قمیشی

فاصله یه حرفِ سادست بینِ دیدن و ندیدن
بگو صرفه با کدومه، شنیدن یا نشنیدن ؟
ما می خواستیم از درختا کاغذ و قلم بسازیم
بنویسیم تا بمونیم پشتِ سایه جون نبازیم
آینه ها اونجا نبودن تا ببینیم که چه زشتیم
رو درخت با نوکِ خنجر، زنده باد درخت نوشتیم
زنگِ خوش صدای تفریح واسمون زنگِ خطر شد
همه ی چوبای جنگل، دسته ی تیغِ تبر شد
فاصله یه حرفِ سادست بینِ دیدن و ندیدن
بگو صرفه با کدومه، شنیدن یا نشنیدن ؟
اگه حرفمو شنیدی، جنگلُ نده به پاییز
کاری کن درختِ باغچه، تن نده به خنجرِ تیز
با جوونه ها یکی شو، قد بکش نگو که سخته
جنگلِ تازه به پا کن، هر یه آدم یه درخته
فاصله یه حرفِ سادست بینِ دیدن و ندیدن
بگو صرفه با کدومه، شنیدن یا نشنیدن ؟

از آزاده دهقان

فرقی ندارد

امروز بودنت

من عادت کردم

به نبودنت

از  احمد شاملو

همه

لرزش دست و دلم 

از آن بود
که عشق پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد

فرشته خنیاگر

شاه بیت فرشته ای خنیاگر این بود

به پروردگارمان سوگند

عاشق والاتر از معشوق است

که تنها او مجوز عاشقی دارد

و تواند که بار سنگین عشق را بر زمین گذارد

 

دلسوزی ابلیس

و خدا گفت: سجده کن بر هنرمندی دستان من

تنها او می داند که آدمی به کجا روان است و

از سجده بر بیچارگیش گریزان

او بازآمده عالم قدس است

اگر عالمی دگر باشد در پیش

و باز هم خدا خندید