قدرت تنهایی
از روزی بترسید که به تنهایی عادت کنید
نه مهر فرزند دختری
نه عشق فرزند پسری
نه ترس از تنهایی در روزهای پیری
که دیگه قدرت جسمی و ذهنی ادامه رسالت زندگی خودت هم نیست
نمی تونه تو رو متقاعد کنه تنهایی خودتو با کسی قسمت کنی
از روزی بترسید که به تنهایی عادت کنید
نه مهر فرزند دختری
نه عشق فرزند پسری
نه ترس از تنهایی در روزهای پیری
که دیگه قدرت جسمی و ذهنی ادامه رسالت زندگی خودت هم نیست
نمی تونه تو رو متقاعد کنه تنهایی خودتو با کسی قسمت کنی
و بسا چیزی را خوش ندارید و آن برای شما بهتر است ، و بسا چیزی را دوست دارید و آن برای شما بدتر است ، و خدا می داند و شما نمی دانید. <<بقره 216>>
هر کس توی زندگی خودش می تونه یه مثال برای این آیه پیدا کنه بدون اینکه نیازی به تفسیر خاصی باشه ولی اولین سوالی که غالبا جوابی براش پیدا نمی شه چرا من باید سر دو راهی قرار بگیرم که تقدیر به جای من تصمیم بگیره؟!
اندر دل بیوفا غم و ماتم باد
آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد
......................................
ما کار و دکان و پیشه را سوختهایم
شعر و غزل و دو بیتی آموختهایم
در عشق که او جان و دل و دیدهٔ ماست
جان و دل و دیده هر سه بردوختهایم
من نمی دانم پس از مرگ جسمانیم چه روی خواهد داد. آگاهی به اینکه در حال حاضر روی زمینم به اضافه ی بخش اسرارآمیزی از ابدیت برایم کافی است. مرگ من هم مرگ راحتی خواهد بود چون از همان اوان جوانی همواره حدا از خانواده و دوستان و اطرافیانم زیسته ام و اگر هم قرار باشد به زندگی دیگری راه یابم از آن هراسی به دل راه نخواهم داد.
از تنهایی نگریزید. تنهایی به شما فرصت خواهد داد که به حیرت درآیید و به جست و جوی حقیقت برخیزید. کنجکاوی مقدس را از یاد مبرید. عمر خود را شایسته زیستن کنید.
لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است
وز پی دیدن او دادن جان کار من است
شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز
هر که دل بردن او دید و در انکار من است
ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو
شاهراهیست که منزلگه دلدار من است
بنده طالع خویشم که در این قحط وفا
عشق آن لولی سرمست خریدار من است
طبله عطر گل و زلف عبیرافشانش
فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است
باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران
کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است
شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود
نرگس او که طبیب دل بیمار من است
آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت
یار شیرین سخن نادره گفتار من است
هر سلام
سرآغاز دردناک یک خداحافظی است
بهت قول می دم با غروب آخرین ستاره ی آسمانت
من طلوع خواهم کرد
ولی اینبار کمتر از قبل می سوزم
و بسیار کمتر از گذشته هم خواهم ساخت
نه من سراغ شعر میروم
نه شعر از منِ ساده سراغی گرفته است
نام من عشق است آیــا میشناسیدم؟
زخمیام -زخمی سراپا- میشناسیدم؟
بـــا شما طیکـــــردهام راه درازی را
خسته هستم -خسته- آیا میشناسیدم؟
دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست
کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست
ای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
و چه بی ذوق حهانی که
مرا با تو
ندید