از حسین پناهی

تا هستم

جهان ارثیه بابامه

وقتی هم نبودم

مال شما

گل بکاریم

چه بخواهیم چه نخواهیم

باغبون روزگاریم

شما رو نمی دونم؟ من که با این غزل حضرت عشق و آواز ملکوتی استاد شیفته سه تار شدم

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

شب تنهاییم در قصد جان بود

خیالش لطف‌های بی‌کران کرد

چرا چون لاله خونین دل نباشم

که با ما نرگس او سرگران کرد

که را گویم که با این درد جان سوز

طبیبم قصد جان ناتوان کرد

بدان سان سوخت چون شمعم که بر من

صراحی گریه و بربط فغان کرد

صبا گر چاره داری وقت وقت است

که درد اشتیاقم قصد جان کرد

میان مهربانان کی توان گفت

که یار ما چنین گفت و چنان کرد

عدو با جان حافظ آن نکردی

که تیر چشم آن ابروکمان کرد

از فاضل نظری

عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت

چه سخن ها که خدا با من تنها دارد