نوشتن برای فراموش کردن است نه برای به یاد آوردن...

"توماس ولف"

یک روز صبح طبق عادت همیشگی یه روزنامة همشهری خریدم که برم پارک نزدیک خونمون بخونمش. جعفر آقا، باغبون پارک، داشت درخت های پارک رو آبیاری می کرد بعد از سلام و احوال پرسی رفتم رو نیمکت کنار بوفة پارک نشستم. داشتم صفحه های روزنامه رو ورق می زدم که چشمم افتاد به یه آگهی جالب

"پژوهشکدة ابوریحان در نظر دارد به منظور تکمیل تیم گرانش و کیهان شناسی از میان داوطلبان واجد شرایط، با حقوق بالا و مزایایی مانند شرکت در کنفرانس ها و کارگاه های بین المللی با هزینة پژوهشکده، نیرو بپذیرد."

وقتی شرایط رو نگاه کردم و متوجه شدم که احتمال پذیرفته شدن من توی پژوهشکده بالاست، لبخندی از رضایت زدم. حالا می تونستم به همة افرادی که بهم گفته بودند که با انتخاب فیزیک تو ایران آیندة تو مثل شب تاریکه میشه، یه جواب دندون شکن بدم! توی همین فکرها بودم که شنیدم یکی اسممو صدا می زنه.

با خودم گفتم، جعفر آقا که اسم منو نمی دونه. برگشتم تا ببینم کی هست که چند تا قطره آب ریخت تو صورتم و از خواب پریدم. دیدم خانمم بالا سرم وایساده میگه: طبق معمول، کلاست دیر نشه. منم با بی حوصلگی گفتم چه خواب قشنگی بود،َ کاش بیدارم نمی کردی! اون هم گفت: دوباره خواب دیدی جایزه نوبل گرفتی یا با علیزاده سه تار می زنی!؟

گفتم از اونها هم قشنگتر  بود.

اون هم گقت: نمی دونم! شب قراره مامانم اینا بیاند خونمون چند کیلو میوه موقع برگشتن بگیر و زود برگرد.

چون هنوز خیلی وقت داشتم، خواستم دوباره بخوابم شاید ادامة خوابم رو ببینم. ولی یادم اومد باید زودتر برم تا برگه های امتحان پایان ترم رو که دیشب صحیح کردم، تحویل استاد درس بدم!