یاد ایام
یاد روزهای خوشی که جوان تر بودم بخیر
سال 85 سال اول لیسانس بودم و حدود ۵ هزار تومن مازاد خرج و مخارج ماهیانه برام می موند اگر می تونستم ۲۰ هزار تومن پول جمع کنم قرار بود برای شیما یه شال سبز لجنی بخرم چون مطمئن بودم به پوستش خیلی میاد. ولی لیسانس تموم شد و من نتونستم به خاطر بالا و پایین های زندگی پول جمع کنم و حسرت خرید اون شال سبزه به دلم موند. سال ۹۱ آخرای فوق لیسانس بودم یادمه اون روزها به عنوان یه نیروی پیمانی توی سازمان فضایی مشغول بودم و ۱ میلیون مازاد خرج و مخارج ماهیانه برام پول می موند ولی من باز هم نتونستم یه شال بخرم اینبار چون دیگه شیمایی نبود. یا من بی موقع عاشق شده بودم یا خیلی دیر برام کار پیدا شده بود. شاید هم همه چیز سرجای خودش بود حتی حسرت خرید یه شال سبز به دل یه پسر جوون که دنیا را از نگاه شازده کوچولو می دید!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۸ ساعت 14:30 توسط شهریار معتمدی
|
من یک دکتری اخترفیزیک هستم که عمدتا بر روی مدلهای گرانش تعمیم یافته برای حل معمای ماده گمشده کار می کنم. در کنار فیزیک، علاقه مند به نوشتن، شعر پارسی، موسیقی کلاسیک و فلسفه غرب هستم و در صورتی که هیاهوی زندگی بهم مجال بده سه تار هم تمرین می کنم.