از بهرنگ قاسمی

ماهی ها نه گریه میکنند
نه قهر و نه اعتراض!
ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ
ﻗﯿﺪ ﺩﺭﯾﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ ...
ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺴﯿﺮ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ
ﺗﺎ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻗﺮﺍﺭ ﻋﺎشقيشان،
ﺑﺮﻋﮑﺲ ﺷﻨﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ

از فریدون مشیری

درون آینه ها درپی چه می گردی ؟
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
بیا ز سنگ بپرسیم
زانکه غیر از سنگ
کسی
حکایت فرجام را نمی داند
همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است
نگاه کن
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر
کجا پناه بری ؟
خانه خدا سنگ است
به قصه های غریبانه ام ببخشایید
که من که سنگ صبورم
نه سنگم و نه صبور
دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد
چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد
در آن مقام که خون از گلوی نای چکد
عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد
چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم
دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
از
آن که عاقبت کار جام با سنگ است
بیا ز سنگ بپرسیم
نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم
و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟
درون آینه ها در پی چه می گردی ؟

از رسول یونان

مانده ام
چگونه تو را فراموش کنم
اگر تو را فراموش کنم
باید سال هایی را نیز که با تو بوده ام
فراموش کنم
دریا را فراموش کنم
و کافه های غروب را
باران را
اسب ها و جاده ها را
باید دنیا را
زندگی را
و خودم را نیز فراموش کنم
تو
با همه چیز درآمیخته ای...

از محمد علی بهمنی

شناسنامه‌ی من یک دروغ تکراری‌ست
هنوز تا متولد شدن، مجالم هست
 

از حسین غیاثی

ده سال بعد از حال این روزام
با کافه های بی تو درگیرم
گفتم جهان بی تو یعنی مرگ
ده سال رفتی و نمیمیرم
 
ده سال بعد از حال این روزام
.تو توی آغوش یکی خوابی
من گفتم و دکتر موافق نیست
تو بهتر از قرصای اعصابی

ده سال بعد از حال این روزام
من 40 سالم میشه م تنهام
با حوصله قرمز سفید آبی
 
رنگین کمون می سازم از قرصام
می ترسم از هرچی که جامونده 
از ریمل با گریه ها جاری
از سایه روشن های بعد از ظهر
از شوهری که دوستش داری
 
غرق هم آغوشی و لبخندین
تو بستر بی تابتون تا صبح
تلیف تنهاییم روشن بود
مثل چراغ خوابتون تا صبح 

ده ساله که لبهامو می بندم
با بوسه های تلخ هرجایی
ده سال وقتی شعر می خونم
لبخند روی صندلی هایی
 
یک عمر بعد از حال این روزام
یه پیرمردم توی یه کافه
بارون دلم می خواد هوا اما
مثه موهای دخترت صافه

از امیرخسرو دهلوی

هر جانور که باشد بگریزد از بلایی
من خود بلای خویشم از خود کجا گریزم
 

از افشین یداللهی

من می دانم
به کُجایِ قلبت شِلیک کرده ام!
تو دیگَر
خوب نَخواهی شُد...
 

وصف حال شهریار از شهریار

از زندگانیم گله دارد جوانیم

شرمنده جوانی از این زندگانیم

دارم هوای صحبت یاران رفته را

یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم

پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق

داده نوید زندگی جاودانیم

چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر

وز دور مژده جرس کاروانیم

گوش زمین به ناله من نیست آشنا

من طایر شکسته پر آسمانیم

گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند

چون میکنند با غم بی همزبانیم

ای لاله بهار جوانی که شد خزان

از داغ ماتم تو بهار جوانیم

گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود

برخاستی که بر سر آتش نشانیم

شمعم گریست زار به بالین که شهریار

من نیز چون تو همدم سوز نهانیم

از وحشی بافقی

روز مرگم، هرکه شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مست و خراب از می انگور کنید
مزد غـسـال مرا سيــــر شــرابــــــش بدهيد
مست مست از همه جا حال خرابش بدهيد
بر مزارم مــگــذاريــد بـيـــايد واعــــــظ
پـيــر ميخانه بخواند غــزلــي از حــــافـــظ
جاي تلقــيـن به بالاي سرم دف بـــزنيـــد
شاهدي رقص کند جمله شما کـــف بزنيد
روز مرگــم وسط سينه‌ی من چـــاک زنيـد
اندرون دل مــن يک قـلمه تـاک زنـيـــــــد
روي قــبـــرم بنويـسيــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته ی خسته از اين دار برفــــت

از صائب تبریزی

یک ذره وفا را به دو عالم نفروشیم
هرچند درین عهد خریدار ندارد

از احمد شاملو

من امیدم را در یأس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سالِ بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر می‌شدم
گُر گرفتم.
زندگی با من کینه داشت
من به زندگی لبخند زدم
 

از ابوسعید ابوالخیر

مَجنون به نَصیحتِ دلم آمده است
بِنگر به کُجا رسیده دیوانگی اَم...

از شفیعی کدکنی

هزار معنی دیگر 
به غیر از آنچه تو دانی
درون عشق نهفته‌ست.
کجاست آنکه تواند، یک از هزار شمارد؟‌
 

از فریدون مشیری

چشم در راهِ کسی هستم
کوله بارش بر دوش،
آفتابش در دست،
خنده بر لب، گل به دامن، پیروز
کوله‌بارش سرشار از عشق، امید
آفتابش نوروز...

#

از خیام

از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم

خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد

وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد

تا نگویند مستان ز خدا بی خبرند

از آرتور شوپنهاور

زندگی من قهرمانانه است و با معیارهای نافرهیختگان، دکّان داران یا انسان های عادی سنجیده نمی‌شود...بنابراین نباید افسرده شوم وقتی ملاحظه می‌کنم که چطور فاقد چیزهایی هستم که بخشی از جریان عادی زندگی افراد است. بنابراین نباید شگفت زده شوم اگر زندگی شخصیِ من، نابسامان و بدون برنامه به نظر آید.

از قیصر امین پور

هرچه هستی باش!
اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هرچه هستی باش!
اما باش!
 

از سید حسن حسینی

ابرى هستم
بى‌تابِ باريدنِ بوسه
بر كفِ دست‌هاى فرشته‌ى مغموم
و برگِ آخر شناسنامه‌ام
در باد
منتظر ترانه‌اى جاودانه است
 

گوش دادن به این ترانه از اردلان سرفراز با صدای فرهاد تو غروب یه روزقرنطینه شد یه انرژی دوباره

آینه

می‌بینم صورتمو تو آینه،
با لبی خسته می‌پرسم از خودم :
این غریبه کیه ؟ از من چی می‌خواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم ؟
باورم نمیشه هر چی می بینم ،
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم ،
به خودم می‌گم که این صورتکه ،
می‌تونم از صورتم ورش دارم!
می‌کشم دستمو روی صورت‌ام،
هر چی باید بدونم دست‌ام می‌گه،
منو توی آینه نشون می‌ده،
می‌گه: این تو ای، نه هیچ کس دیگه!
جای پاهای تموم قصه‌ها،
رنگ غربت تو تموم لحظه‌ها،
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا!
آینه می‌گه: تو همونی که یه روز
می‌خواستی خورشیدو با دست بگیری،
ولی امروز شهر شب خونه‌ت شده،
داری بی‌صدا تو قلبت می‌میری!
می‌شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته‌ها حرف بزنه!
آینه می‌شکنه هزار تيکه می‌شه،
اما باز تو هر تيکه‌ش عکس منه!
عکسا با دهن‌کجی بهم می‌گن:
چشم امید و ببر از آسمون!
روزا با هم دیگه فرقی ندارن،
بوی کهنگی می‌دن تمومشون!

از البر کامو

هر انسان به تعداد ضربه هایی که خورده

تنهایی شو محکمتر بغل کرده

از ایلهان برک

دوجین کار سرم ریخته....
اول باید خورشید را به آسمان سوزن کنم
و بعد منت ماه را بکشم تا به شب برگردد ،
سپس بادها را هل بدهم تا دوباره وزیدن بگیرند ...
و آنقدر با گل ها حرف بزنم تا به یاد آورند روزی زیبا بوده اند...
بعد از تو
این دنیا
یک دنیا
کار دارد
تا دوباره دنیا شود...

از ارفع کرمانی

پا بر صراط عشق نهادند بی رهان
زاهد هنوز در کشش حرف ضال بود