من چیز زیادی توی زندگی ام ندیده بودم، پس طبیعی بود چیز زیادی هم از زندگی نخام. یه خونه کوچیک و کار تدریس فیزیک که دوست دارم و یه زندگی ساده در کنار همسری که شعر و فلسفه رو دوست داره تا  برای هم از شاملو و حافظ بخونیم، از سقراط و افلاطون بگیم تا راسل و ویتگنشتاین و بزرگ شدن بچه هامونو ببینیم تا یه روزی از قطار زندگی پیاده بشم و جا رو به مسافران تازه وارد بدم ولی خدا این همه کم خواستن رو هم نخواست!