حضرت حافظ
جان بیمار مرا نیست ز تو روی سؤال
ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد
جان بیمار مرا نیست ز تو روی سؤال
ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد
هر شادی عالم که به ما روی نهد
چون بر سر کوی ما رسد غم گردد
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم
آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از شوق بودم خک بوس درگهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم
درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش
نغمه ها بودی مرا تا همزبانی داشتم
یک روز میآیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر لبریزم ولی چشم انتظارت نیستم
یک روز میآیی که من نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی نه یقین ، مست و خمارت نیستم
شبزنده داری می کنی تا صبح زاری می کنی
تو بیقراری می کنی ، من بیقرارت نیستم
پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد
گل میدهی ، نو می شوی ، من در بهارت نیستم
زنگارها را شستهام دور از کدورتهای دور
آیینهای رو به توام ، اما کنارت نیستم
دور دلم دیوار نیست ، انکار من دشوار نیست
اصلا منی در کار نیست ، امن ام حصارت نیستم
گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دلست پای در بند چه سود
« ـ وارتان! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار. . . »
وارتان سخن نگفت.
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت. . .
« ـ وارتان! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجۀ مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته است!»
وارتان سخن نگفت.
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت. . .
وارتان سخن نگفت
وارتان ستاره بود
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت. . .
وارتان سخن نگفت
وارتان بنفشه بود
گل داد و
مژده داد: «زمستان شکست!» و
رفت. . .
نشسته ام به در نگاه می کنم
دریچه آه می کشد
تو از کدام راه می رسی؟
خیال دیدنت چه دلپذیر بود
جوانی ام درین امید پیر شد
نیامدی و دیر شد…
همین
تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم
که به کار آید
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود:
ـــ آزادی!
ما نگفتیم
تو تصویرش کن
مپرس شادی من حاصل از کدام غم است
که پشت پرده عالم هزار زیر و بم است
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهای است که قربانیات کنند
به کسی ندارم الفت به جهانیان مگر تو
اگرم تو هم برانی سر بی کسی سلامت
شمار بسیار معدودی می توانند فکر کنند ، ولی هر انسانی می خواهد باوری داشته باشد ...
بنابراين، چه راه دیگری باقی می ماند جز این که باوری را بطور حاضر و آماده از دیگران بگیرند ، بجای اینکه باوری مستقل برای خود پیدا کنند؟
حالا که اوضاع ازاین قرار است باور حتی صد میلیون نفر چه ارزشی دارد؟
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید.
صادق هدایت
تا آخرین نفس ادامه می دم
شاید بتونم به مقصد ماندگاری برسم
شاید هم نه
ولی مطمئنم تا حداکثر یک نسل بعد از مرگم
آشنایانم در وصفم می گند
<<خیلی زحمت کشید! بیچاره آرزوهای بزرگی داشت>>
هنر بی عیب حرمان نیست لیکن
ز من محروم تر کی سائلی بود
خواجه شیراز
شاید بشه بهتر از ماشین خونه یا کار اولت پیدا کنی
.
.
.
ولی بعضی چیزها مثل عشقی که حالتو خوب کرده دیگه تکرار نمی شه
مده ای رفیق پندم، که نظر بر او فکندم
تــو میان ما ندانی، که چه می رود نهانی
شیخ اجل
نِفرین به شِعرهایَم
اگر چِشمهای تو
اینگونه ازشنیدنشان
گریه میکُنند...
ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺑﺎ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺩﻝ ﺍﺯ ﮐﻔﻢ ﺩﺯﺩﯾﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ
ﻫﺮﭼﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﺩﻝ، ﺳﻨﮕﺪﻝ ﻧﺸﻨﯿﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ
ﮔﻔﺘﻤﺶ ﺍﯼ ﺩﻟﺮﺑﺎ، ﺩﻟﺒﺮ ﺯ ﺩﻝ ﺑﺮﺩﻥ ﭼﻪ ﺳﻮﺩ؟
ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺩﻝ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ
تو چه گفتی سهراب؟
قایقی خواهم ساخت ...
با تبر روز و شبش، بر درختان افتاد
با کدوم عمر دراز؟
نوح اگر کشتی ساخت، عمر خود را گذراند
سالیان طول کشید، عاقبت اما ساخت
پس بگو ای سهراب ... شعر نو خواهم ساخت
بیخیال قایق ....
یا که میگفتی ....
تا شقایق هست زندگی باید کرد؟
این سخن یعنی چه؟
با شقایق باشی.... زندگی خواهی کرد
ورنه این شعرو سخن
یک خیال پوچ است
پس اگر میگفتی ...
تا شقایق هست، حسرتی باید خورد
جمله زیباتر میشد
تو ببخشم سهراب ...
که اگر در شعرت، نکته ای آوردم، انتقادی کردم
بخدا دلگیرم، از تمام دنیا، از خیال و رویا
بخدا دلگیرم، بخدا من سیرم، نوجوانی پیرم
زندگی رویا نیست
زندگی پردرد است
زندگی نامرد است، زندگی نامرد است!
بس توبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شد
مِنبعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزم