از حضرت مولانا

بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی

صنما بلی ولیکن تو نشان بده کجایی

چو رها کنی بهانه بدهی نشان خانه

به سر و دو دیده آیم که تو کان کیمیایی

و اگر به حیله کوشی دغل و دغا فروشی

ز فلک ستاره دزدی ز خرد کله ربایی

شب من نشان مویت سحرم نشان رویت

قمر از فلک درافتد چو نقاب برگشایی

صنما تو همچو شیری من اسیر تو چو آهو

به جهان کی دید صیدی که بترسد از رهایی

صنما هوای ما کن طلب رضای ما کن

که ز بحر و کان شنیدم که تو معدن عطایی

همگی وبالم از تو به خدا بنالم از تو

بنشان تکبرش را تو خدا به کبریایی

ره خواب من چو بستی بمبند راه مستی

ز همه جدام کردی مده از خودم جدایی

مه و مهر یار ما شد به امید تو خدا شد

که زهی امید زفتی که زند در خدایی

همه مال و دل بداده سر کیسه برگشاده

به امید کیسه تو که خلاصه وفایی

همه را دکان شکسته ره خواب و خور ببسته

به امید آن نشسته که ز گوشه‌ای درآیی

به امید کس چه باشی که تویی امید عالم

تو به گوش می چه باشی که تویی می عطایی

به درون توست یوسف چه روی به مصر هرزه

تو درآ درون پرده بنگر چه خوش لقایی

به درون توست مطرب چه دهی کمر به مطرب

نه کم است تن ز نایی نه کم است جان ز نایی

 

از رسول یونان

من از اینجا خواهم رفت

و فرقی هم نمی کند

که فانوسی داشته باشم یا نه...

کسی که می گریزد،

از گم شدن نمی ترسد!
 

از حضرت حافظ

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد

هر کس حکایتی به تصور چرا کنند

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست

آن به که کار خود به عنایت رها کنند

بی معرفت مباش که در من یزید عشق

اهل نظر معامله با آشنا کنند

حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود

تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند

گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار

صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب

بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

پیراهنی که آید از او بوی یوسفم

ترسم برادران غیورش قبا کنند

بگذر به کوی میکده تا زمره حضور

اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند

پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان

خیر نهان برای رضای خدا کنند

حافظ دوام وصل میسر نمی‌شود

شاهان کم التفات به حال گدا کنند

من از این دنیا چی می خوام

تاریخ فلسفه غرب راسل

کتابهای ذوالفنون

حداقل یه سه تار و کمی خلوت

از طالب آملی

منی که نام شراب از کتاب می شستم
زمانه کاتب دکان می فروشم کرد

کنون که کاتب دکان می فروش شدم
فضای خلوت میخانه خرقه پوشم کرد ...
 

مراقب سیاوش باشید!

قوَّتی داد به فرهاد و به مجنون ضعفی
هرکه را عشق ز راهی به‌سر دار بَرَد

 

یه آهنگ از سیاوش بعد از این همه سال دوباره منو یاد تو انداخت.

یادت هست من از این که هستی بعد از سالها حالم خوب بود

ولی تو مدام پی یه علت ریاضی برای اون حال خوب بودی

کاش تو هم باور می کردی عشق یعنی حالت خوب باشه

به "ش. وزوایی"

از حسین پناهی

و رسالت من این خواهد بود 
تا دو استکان چای داغ را 
از میان دویست جنگ خونین 
به سلامت بگذرانم 
تا در شبی بارانی
آن ها را 
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم

 

به راستی که رعیت شبیه حاکمان خود می شوند

داستان از  جایی شروع شد که حدود یک هفته پیش بود که اعلام شد قیمت بنزین به یک باره زیاد می شه و منطقی ترین جواب تیم اجرایی به چرایی این عمل این بود که قیمت واقعی بنزین خیلی بالاتر بوده! همین دیشب بود که ایمیلی از طرف دانشکده بهم رسید که اتاق کار دانشجوهای دکتری باید به ترتیبی باشه که  دانشکده تعیین می کنه و نه طبق علایق فردی و اگر مخالفید می تونید کلا از کتابخونه استفاده کنید! 

من که عادت کردم برای گرفتن حقم التماس کنم! 

از محمد علی بهمنی

دراین زمانهٔ بی‌های‌وهوی لال‌پرست خوشا به حال کلاغان قیل‌وقال‌پرست
چگونه شرح دهم لحظه‌لحظهٔ خود را برای این‌همه ناباور خیال‌پرست
به شب‌نشینی خرچنگ‌های مردابی چگونه رقص کند ماهی زلال‌پرست
رسیده‌ها چه غریب و نچیده می‌افتند به پای هرزه‌علف‌های باغ کال‌پرست
رسیده‌ام به کمالی که جز اناالحق نیست کمال دار برای من کمال‌پرست
هنوز زنده‌ام و زنده بودنم خاری‌ست به تنگ‌چشمی نامردم زوال‌پرست