از سید علی صالحی

نه من سراغ شعر می‌روم

نه شعر از منِ ساده سراغی گرفته است

سپردمت دست خدا که بی خداحافظی نری

در هیاهوی کدامین سن تو را گم کردم

که سالها آرامم

رد پایت را به خاطر نمی آورد

یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب

کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است     "حافظ"

به "ش.وزوایی"

از حضرت حافظ

جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است//هزار مرتبه این نکته کرده ام تحقیق

از حضرت حافظ

 حُسنت به اتفاقِ ملاحت، جهان گرفت   آری، به اتفاق، جهان می‌توان گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع   شکر خدا، که سرِّ دلش در زبان گرفت
زین آتش نهفته که در سینه من است   خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت
می‌خواست گُل که دم زند از رنگ و بوی دوست   از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر کنار، چو پرگار می‌شدم   دوران، چو نقطه، عاقبتم در میان گرفت
آن روز شوقِ ساغرِ مِی خِرمَنم بسوخت   کآتش ز عکسِ عارضِ ساقی در آن گرفت
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان   زین فتنه‌ها که دامن آخِرزمان گرفت
مِی خور! که هر که آخر کار جهان بدید   از غم سبک برآمد و رَطل گران گرفت
بر برگِ گُل، به خونِ شقایق نوشته‌اند:   «کآن کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت»
حافظ! چو آب لطف ز نظم تو می‌چکد   حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت؟

 

اگر از خاطرت رفت،هر گمشده ای آدرسم را دارد...

خیابان غربت

کوچه ی دلتنگی

بن بست تنهایی

اگر پیش از رفتنم آمدی

شاید  مجال لمس نگاهمان باشد