یاد ایام

یاد روزهای خوشی که جوان تر بودم بخیر

سال 85 سال اول لیسانس بودم و حدود ۵ هزار تومن مازاد خرج و مخارج ماهیانه برام می موند اگر می تونستم ۲۰ هزار تومن پول جمع کنم قرار بود برای شیما یه شال سبز لجنی بخرم چون مطمئن بودم به پوستش خیلی میاد. ولی لیسانس تموم شد و من نتونستم به خاطر بالا و پایین های زندگی پول جمع کنم و حسرت خرید اون شال سبزه به دلم موند. سال ۹۱ آخرای فوق لیسانس بودم یادمه اون روزها به عنوان یه نیروی پیمانی توی سازمان فضایی مشغول بودم و ۱ میلیون مازاد خرج و مخارج ماهیانه برام پول می موند ولی من باز هم نتونستم یه شال بخرم اینبار چون دیگه شیمایی نبود. یا من بی موقع عاشق شده بودم یا خیلی دیر برام کار پیدا شده بود. شاید هم همه چیز سرجای خودش بود حتی حسرت خرید یه شال سبز به دل یه پسر جوون که دنیا را از نگاه شازده کوچولو می دید! 

مزه عشق اول

امیدوارم مرهم زمان بتونه روی رابطه ای که عمرش سالهاست تموم شده غبار مرگ بپاشه!


گریه را به مستی بهانه کردم
شکوِه‌ها ز دست زمانه کردم
آستین چـو از دیده برگرفتم
سیل خون به دامان روانه کردم

"عارف قزوینی"

برگی از ترانه سلطان صدا سیاوش

خسته شدم بس که دلم
دنبال یک بهونه گشت
بس که ترانه خوندمو
برگ زمونه برنگشت
بازم کلاغ قصه ها
رفت و به خونش نرسید
یکه سوار عاشقو
هیشکی تو آینه ها ندید