همه مرگش بردوش.
سپیده‌دمان را می‌جست
و سپیده‌دمان نبود.
چهره واقعیِ خود را می‌جست
و مجازش یکسر سرگردان کرد.
جسمِ زیباییِ خود را می‌جست
رگ ِ بگشوده خود را یافت.
نه! مگویید، مگویید
به تماشایش بنشینم.
من ندارم دلِ فواره جوشانی را دیدن
که کنون اندک‌اندک
می‌نشیند از پای
و توانایی ِ پروازش
اندک اندک
می‌گریزد از تن

برو ايگناسيو! به هيابانگ شورانگيز حسرت مخور!
بخسب!پرواز کن! بيارام!
دريا نيز مي ميرد.