از لورکا (بازسرایی احمد شاملو)
همه مرگش بردوش.
سپیدهدمان را میجست
و سپیدهدمان نبود.
چهره واقعیِ خود را میجست
و مجازش یکسر سرگردان کرد.
جسمِ زیباییِ خود را میجست
رگ ِ بگشوده خود را یافت.
نه! مگویید، مگویید
به تماشایش بنشینم.
من ندارم دلِ فواره جوشانی را دیدن
که کنون اندکاندک
مینشیند از پای
و توانایی ِ پروازش
اندک اندک
میگریزد از تن
سپیدهدمان را میجست
و سپیدهدمان نبود.
چهره واقعیِ خود را میجست
و مجازش یکسر سرگردان کرد.
جسمِ زیباییِ خود را میجست
رگ ِ بگشوده خود را یافت.
نه! مگویید، مگویید
به تماشایش بنشینم.
من ندارم دلِ فواره جوشانی را دیدن
که کنون اندکاندک
مینشیند از پای
و توانایی ِ پروازش
اندک اندک
میگریزد از تن
برو ايگناسيو! به هيابانگ شورانگيز حسرت مخور!
بخسب!پرواز کن! بيارام!
دريا نيز مي ميرد.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۷ ساعت 14:37 توسط شهریار معتمدی
|
من یک دکتری اخترفیزیک هستم که عمدتا بر روی مدلهای گرانش تعمیم یافته برای حل معمای ماده گمشده کار می کنم. در کنار فیزیک، علاقه مند به نوشتن، شعر پارسی، موسیقی کلاسیک و فلسفه غرب هستم و در صورتی که هیاهوی زندگی بهم مجال بده سه تار هم تمرین می کنم.